فرخ تمیمی - از سرزمین آینه و سنگ

 
 

 


       

از حصار سال ها

 فرا خواندی م  از حصار سال ها

 و اما پاسخ من در کنون بود

 طنین  کلامت ،

 حفارت قلم را باز گفت

 گاه که پیوند بد آغاز را گواه بود

 مرا تاب زشتی شهرتاشان تو نیست

که پستی در پوستشان بیدار ....

 چون چشم گشودی

 حصاری برتو بافت ،

 دستی که گهواره ات را باید می جنباند

 ننگشان که قلب را به سکه ی قلب فروختند .

 می بینم  در آبگینه ی دستم .

صدای زنجیر کتفت را

 

 من « نیل »م که چون بخوانم ، خونبار می خوانم

 و « دیوار ندبه »  پژوک آن را باز می آورد .

ای « اورشلیم » یتیم

 بازویم را سخت بگیر  که از خاک بر خیزی

 بر این باور ، استوارم  که از سختان می توان گذشت

 و اعتماد چشمان تو ،

 زاد سفری که در پیش ...

 

 

 

 

 

 

  FarrokhTamimi.com ©2003-2008

 صفحه اول | فهرست | زندگی نامه | دفاتر شعر | دیگر آثار | English  

 Design by :AVAyeAZAD.com