فرخ تمیمی - سرزمین پاک

 
 

 


       

آن بهار و این بهار

آن زمان ، از شاخسار ترد سیب

نو بهار مهر و شادی می دمید .

 از زمین زنده ، آوند گیاه

 خون گرم زندگانی می مکید .

 

شوق پنهانی به دل می آفرید

باد نمناک بیابان های دور ،

 ذره هایش در مشامم می نشست

بوی زن می داد و بوی خون شور .

 

طعم سوزان سحرگاه سپید

 درد را می کشت و شادی می فزود .

 نور نیروبخش خورشید بلند

 خواب را از پلک چشمان می ربود .

 

روز بود و روز بود و روز بود .

خستگی در دستهایم مرده بود .

 تیرگی در کوچه ها جان می سپرد

 روز ، شبها را به یغما برده بود .

 

هر نگاهی خوشه یی از نور بود .

 هر تنی ، سرشار خون زیستن .

 چون خلیجی  پیش می رفت  آن زمان ؛

 هر هوس در پهنه ی احساس من .

 

دستها با دوستی پیوند داشت .

 عشق بود و شادی و مهر وصفا .

هستی ما ، گرم کار زندگی

جوش خون در دستها ، در گام ها .

 

 این زمان  ، از راه می آید بهار ،

 خسته گام و نیمرنگ و ناشناس .

 من ندانم  باز هم باید گشود

 دستها  را از پی حمد و سپاس ؟

 

ای آنکه یک شب بی خبر رفتی

 ای آنکه تک آشنایی  را ،

 از خوشه ی انگور مستی ما ، تهی کردی .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  FarrokhTamimi.com ©2003-2008

 صفحه اول | فهرست | زندگی نامه | دفاتر شعر | دیگر آثار | English  

 Design by :AVAyeAZAD.com