ننگ

خندید  و روی سینه ی سوزان من فشرد

 آن غنچه های سر زده از شاخه ی بلور .

 غرق غرور گشتم و گفتی نشسته ام

 بر بال های موج  خروشنده ی سرور .

 

ما هر دو از نیاز جوانی در التهاب

 درمان خود نهفته به پازهر بوسه ها .

 سوزانده در شرار عطش توبه ی کهن

 افشانده در کویر هوس دانه ی حیا .

 

- مه خفته  روی بام شب و تا سپیده دم

بسیار مانده  .  خسته شدی . لحظه ای بخواب .

- بیدار مانده ام  که بر این غنچه های  سنگ

امواج بوسه هدیه کنی  چون کف شراب .

 

 چون کودکی  که طاقت  او  را ربوده  تب

 پیچنده بود و از بدنش  شعله می جهید

اما ز سکر بوسه و تخدیر چشم و دست

 کم کم  به خواب رفت  و در آغوشم  آرمید .

 

 وقتی که روز تشنه درون اتاق ما

 اشباح تیره  را به فروغ سحر شکست

 او دیدگان سرزنش آمیز خود گشود

 شرمنده وار و غمزده پهلوی من نشست .

 

 یک لحظه در خموشی خود بود و ناگهان

 آیینه ای برابر چهرم  گرفت و گفت :

حک است  بر کتیبه ی پیشانی تو : ننگ

 خود را بکش که ننگی  و نتوانیش نهفت.

 

گویی  که بیم سرزنشت  نیست . ای عجب

شستی به آب خیره سری آبروی خویش .

 سرخاب هرزگی زده ای روی گونه ام

 اینت هنر که شهره ی رذلی به کوی خویش.

 

آیینه را گرفتم و افکندم و شکست

 گفتم که بگذر از سر جادوی ننگ و نام

 کاین داستان کهنه که رنگ فنا گرفت

 دامی است  در گذرگه مستی و عشق و کام .

 

 پرهیز اگر به دیده ی شوخ تو جلوه داشت

 دیشب اسیر دام هوس ها نمی شدی .

 وز گیر و دار وسوسه  نفس طعمه جوی

راه گریز جسته و رسوا نمی شدی .

تهران . خرداد ماه 1333