مرداب چشم او

 سالی گذشته است

 زان ماجری که عشق من و او از آن شکفت

 زان شام ها که شعر فریبای  من شنید .

 در آن شب امید .

چشمان او به سبزی  مرداب سبز بود .

در گوش من ترانه نیزار می سرود

 آغوش مهر او ،

 گرمای بیکرانه ظهر کویر داشت .

زان ماجرای تلخ

 سالی گذشته است

 با آنکه داستان من و او کهن شده است .

 با آنکه دوستدار شکارم ، ولی هنوز

 هرگاه بر کرانه  مرداب می رسم ،

با تیر سینه سوز

مرغابیان وحشی آن را نمی زنم .

........................

در آن شب امید

 چشمان او به سبزی مرداب سبز بود !

تهران . دیماه 1335