گل ناز

 در شهر ،‌دلبری که بخندد به ناز نیست

 عشقی که آتشم بزند بر نیاز نیست

برق صفا نمانده به چشمان دلبران

دیدار هست و دیده ی عاشق نواز نیست

 

 ساقی مریز باده که می دانم  این شراب

 مرد افکن و تب آور و مینا گداز نیست

 رازیست  بر لبم  که نخواهم سرودنش

 مردیم از این که محرم دانای  راز نیست

 

مردم اگر چه قصه ی ما ساز کرده اند

 ما را زبان مردم افسانه ساز نیست

  آن گل به طعنه گفت که در بزم درد ما

 روی نگار و جام می و اشک ساز نیست

 

ای تازه گل مناز به گلزار حسن خویش

 ناز این همه به چهره ی گلهای ناز نیست

 سوزم چو لاله در دل صحرای زندگی

 نازم  به بخت ژاله که عمرش  دراز نیست

تهران . شهریور ماه 1334