آفتاب

آفتاب

 

 چه شام ها که گذشت و چه روزها که پرید
 خیال روی تو ماندست  و مرد ناکامی .
 شکست جام نیازم به کف ، کجا رفتی ؟
 که سالهاست  به جامم نمی زنی جامی   .

 

 از آن دمی که تو با خشم از برم رفتی
 تن زنی هوس انگیز بستر من شد
 ولی چه فایده  مردم به گوش هم خواندند ،
که با تمام غرورش  اسیر یک زن شد .

 

همیشه بازوی من همچون بازوان سحر
 در انتظار تن گرم آفتابی هست .
 دریغ و درد بر این انتظار  نارس تلخ
نشان چشمه ی تو ، جلوه سرابی هست .

 

 سرود من همه خشکیده روی لب هایم
 ولی بلور نگاه توپاز می خندد .
 بیا که صاعقه درد پیکرم را سوخت
 برو که برق تو چشم شکیب می بندد .

 

 به روی دشت هوس ها هر آنچه  می گردم
 به غیر  بوته شهوت گلی نمی یابم .
 تویی گلی که خبر نیستم ز احوالت .
منم که جز به سر بوته ها نمی تابم .

 

تهران . آبان ماه 1333