با نسیم بهار

با نسیم بهار

 

خون فروردین به صحرا جوش زد
 شاخه ها  بشکفت در دامان باغ .
چشم جانم  باز شد  با اشتیاق
 تا ببیند  فصل گلخندان باغ .

 

چشم جانم باز شد ، هنگامه ایست
 عاشقان گل ز افسون خیال
 سوی صحرا می شتابند از نهفت
 تارها گردند از بند ملال .

 

شاخه ی گیلاس ، هم رقص نسیم
 جلوه ها دارد در آغوش بهار
 آن چنان کز جنبش جادوفریب
 زنده می دارد به خاطر یاد یار

 

شد بهار و لطف گلبوس نسیم
 غنچه های خفته را بیدار کرد .
 دیدن دامان گلپیرای دشت
 خون شادی در رگ بیمار کرد ،

 

 سال ها رفته است و با طبع حزین
 در نهفت خاطرم ، لب بسته ام .
 خنده شور و نشاط گرم را
 بر لب ناگفته ها ، بشکسته ام

 

 نوبهارا ! با  نسیم زندگی
 غنچه ی طبع مرا هم باز کن .
با من دلبسته در تار سکوت
 داستانی از بهاران ساز کن .

 

گفته بسیار دارم  ای نسیم
 لحظه ای دامن بیفشان بر سرم ؛
گرچه می ترسم سبک خیزم ز جای
زانکه از بس سوختم خاکسترم .

 

 گر زبان لال من گویا شود
 قصه ی ناگفته را خواهم سرود
 آنچنان گویم که دردم تا ابد
 اشک ریزد بر سر بود و نبود .

 

تهران . اسفند ماه 1333