درها و دیوارها

درها و دیوارها

 

  به حبیب رؤیایی

ما ، دو دیواریم .
 ما ، دو دیوار بلند کوچه ای تنگیم .
دست معماری که شاید نام آن تقدیر - یا هر چیز دیگر بود -
 خشت روزان جوانی را
 روی هم می چید و می خندید .

 

قلب های نوجوان ما
 در گل هر خشت می نالید .

 

 ما ، دو دیواریم .
 سال های سال
 روزها ، شبها
 رهگذرهای شتابان را به کار خویش می بینیم ؛
رهگذرهایی که سر در گوش هم دارند .
رهگذرهایی که تنهایند و تنهایند .

 

 ما ، دو دیواریم و در ما پلک هر در ، بسته ی جاوید
 تا نسیم گفتگویی  از نهفت کوچه می خیزد
 پلک  درها ،  با خیال دست  پنهان نوازشگر
 نرم می لرزد

 

دست پنهان نوازشگر ، ولی افسوس
 پلک درها را به رؤیای گشایش گرم می دارد .
لحظه ها و پلک ها چون سرب .

 

ما ، دو دیواریم .
ما کنار خویش و دور از خویش می میریم .
ما اسیر پنجه ی معمار تقدیریم .