در باز

در باز

 

در گشودم ، در گشودم بی قرار
 پرده های  سرخ را بالا زدم .
 عکس زیبایت  نهادم روی میز
 بوسه بر آن صورت زیبا زدم .

 

مریمی روی بخاری بود و من 
دسته ای دیگر نهادم پیش آن .
زانکه می دانستم ای مریم سرشت
 شاخ مریم را به جان خواهی به جان .

 

ساغر لبریز هم لب تشنه بود
تا بلغزد روی مرجان لبت
 تا تهی گردد درون کام تو
 شورت افزون سازد  و تاب و تبت .

 

 شعر « شبها » روی لب پرپر زنان
بی قرار پرده ی گوش تو بود
 شعر « شبها »  قصه ای  از قصه هاست
 زانکه راز درد ما را می سرود

 

 بوی آغوشت شناور در فضا
 مژده می دادم  که می آیی  به ناز
 دیده بر در دوختم ، اما دریغ
 چشم بازم ماند و آن شام دراز .

 

 روز و شبها رفت و چشم باز در
 سرزنش بارست و گوید یار کو ؟
 یا فرازم کن که آسایم  ز رنج
 یا بگو باز اید آن افسانه گو .

 

تهران . آبان ماه 1334