دیوار مرگ

دیوار مرگ

 

اگر زبان نگاهی نیاز دل می گفت
درون خلوت شبها فغان نمی کردم .
 به شعر  سست سرانجام درد و رنجم را
 برای خنده ی مردم ، بیان نمی کردم .

 

 چه شام ها که چو کابوس مرگ وحشتزای
گلوی زندگیم را فشرده ام در چنگ .
 ز بیم آنکه به دامان گلنگار حیات
ازین تلاش نشیند غبار تیره ننگ.

 

بهر دری که زدم دست یأس بازش کرد
 مگر به پهنه ی ما یکدر امید نبود .
 چنان زمانه برایم شکست می بارد
که معتقد شده ام بخت من سپید نبود !!

 

 زبان لال چرا می گشایم  از سر درد
 کسی  ز سوز سخن های من نمی موید .
دریغ و درد که از تنگنای ظلمت شام
 لبی به ناله ی من پاسخی نمی گوید .

 

ازین پس ار بسرایم ترانه ی وحشت
بگوش بسته دیوار مرگ خواهم خواند .
ولیک تا نگشاید در رهایی  را ؛
در این دیار : - دیار شکنجه - خواهم ماند .

 

تهران . اسفند ماه 1333