صبور سال بد من

صبور سال بد من

 

تو را می خوانم
 تو را شکوه مشرق
که خون آبی تو در رگم تراویده ست
 که هُرم دم زدنت
 درون پوست سردم 
روان تازه دمیده ست .

 

چه مادرانه نوازشگری  و می دانم
که زخم خنجر بد ها را
 به التیام نشستی .

 

 صبور سال  بد من
  من از حقارت دشمن به درد آمده ام
 درین قبیله ی وحشی ،
 پلنگ محتشم من
 به روی روبهکان هیچ پنجه نگشوده ست .
 صبور سال بد من
 تو خوب می دانی ...