عدل جهل

عدل جهل

 

وقتی که لاک پشت
 از لاک تنگ
 با مارها  به صحبت یاری نشسته ، گرم
 من در سکوت
 دست بلند یاوری ام را
 واپس کشیده ام .
 من
 با دانش صبور گیاهی
 فرمان باد را
 بر هر چه باد ، باد
 آویز کرده ام
 بر گوشهای تیز و به  ظاهر بلند خویش .

 

 پروا نمی کنم
 با دست های کوته ناباوری ، کنون
من آتش  سعایت دشمن را
 پرواز می دهم .
اینک

نان و شراب را
 با عدل خویش
  تقسیم می کند .