مهتاب می دمد هنوز ….

مهتاب می دمد هنوز ….

 

 دیر آمدی اگر در شعرم
             اما هنوز
 آنجا می نشانمت که باید
 که من تو را می شنیدم
 رسا باد ! آوای آشنات
 که کلام تو ،
        تکرار ما بود .
 من که با نسیمی برخاستم
  در تو آویختم  تُرد نازکم ،
و با تو می رویم  و خون تو را می گویم .

باورم هست که سرنوشتی مقدرست
 و گریزی نیست
             اگرچه درها فراز .
بیاد دار
        که شبگیر می خوانَدت
 زان پیش که خون شب بر در گاه باشد
 دست بر گوش بگذار
  که مهتاب می دمد هنوز .