نامه سرخ

نامه سرخ

 

دیشب به یاد آن شب عشق افروز
 حسرت ، درون مجمر دل می سوخت
 حرمان ، به زیر دخمه ی پندارم
 شمع هوس ، به یاد تو می افروخت

 

 یاد آمدم  چو بوسه ی آتشگیر
 می تافت  از لبان تو ، لرزیدم .
یا چون به روی دو سنگ پستانم
 دندان زدی بگرد تو پیچیدم .

 

در زیر آبشار بلند ماه
گیسوی من به روی تو می خوابید .
وز کهکشان دیده ی شبتابت
راز نگاه شیفته ، می تابید .

 

« میگون » خموش بود  و سکوتی سرد
خوابیده بود در دل صحراها
بر گوش آن سکوت نمی آویخت
جز نغمه ی تپیدن قلب ما .

 

 پاینده باد لذت آن لحظه ،
 کز جذبه اش دو دیده چو آتش بود .
هوشم  رمید و روی تو غلتیدم .
 سر تا به پام لرزش و خواهش بود .

 

یاد آوری که پیکر عریانم
 رنگین  ز خون سبز چمن  گردید ؟
 دست تو بهر شستن  رنگ آن
 چون مه ، بروی قامت  من لغزید ؟

 

 آشفته بود زلفم و می گفتم
 خوانند راز شام هوس رانی .
خوانند  و از ملامت همسالان
گیرد دلم  غبار پشیمانی .

 

 خندیدی و به طعنه نگه کردی
 یعنی که دختران  همه می دانند .
 « سرمگو » ز شیوه ی ما پیداست
راز درون  ز حال برون خوانند .

 

 « فرخ»  سه ماه می گذرد  زانشب
 دردا ، کنون ز شهر شما دورم .
دورم ولی هنوز تو را جویم
 دانی که از فریب و ریا دورم .

 

باور بکن  مصاحب  و همرازم
جز خاطرات عشق تو ، یاری نیست .
 جانم ازین شکنجه ی تنهایی
بر لب رسید و راه فراری نیست .

 

گاهی به خویش گفته ام ای غافل
 با انتحار می رهی از این دام .
 اما دوباره  یاد تو می گوید ؛
آید زمان عشق  و وصال و کام .

 

« شیراز » با تمام دل افروزیش
 در چشم من ستاره خاموشی است .
 بیگانه ام ز مردم و حیرانم ، 
 کاین سر نوشت  عشق و همآغوشی  است .

 

 منظورم از نوشتن  این نامه
 بشکستن صراحی دردم بود .
دردی که سرنوشت پریشانی
 دیریست تا به ساغر جان افزود .

 

چرخیده شب ز نیمه و ناچارم
 کوته کنم حدیث دل ناشاد .
 پایان نامه عهد قدیم ماست :
«نوشین » شراب ساغر « فرخ » باد !

 

تهران . بهمن ماه 1332