پنجره

پنجره

 

امشبم ای دختر شاعر پسند
رمز عشق و عاشقی  آموختی .
 شمع عشقم را که در دل مرده بود
 با  دم گرم فسون افروختی .

 

روزگاری  بود کز بیم فریب
 دل نمی بستم  به عشق دختران .
 خواهشم  در سینه می جوشید  و باز
 می هراسیدم از این افسونگران .

 

سالها رخسار یک بازیچه را
 اندر آغوش زنان  پرداختم.
هر کجا سوداگری می یافتم ،
 ساعتی با عشق او می ساختم .

 

 عشق بازاریم از شهر فریب
همسفر  گردید و راه آورد بود .
 بستر زنهای  هر جایی ، مرا
 خوش پناهی  از خیال درد بود .

 

 بسکه یاد بی نشان این و آن
 در نهفت  خاطرم  آویخته ست
 عشق پاک و شیوه ی دلدادگی
از دل کولی وشم  بگریخته ست .

 

 امشب از نو عشق بی سامان من
 دلبری دید و سر و سامان گرفت ؛
 دست تو ،  زین ورطه  بالایم کشید
 سالهای  هرزگی پایان گرفت .

 

وه ! چه می سوزم از این عشق بزرگ
 موی خود پیش آر تا بویم به راز .
 دست من بفشار در دست سپید ،
 آتشم زن ، آتشی دارم نیاز !

 

تهران . فروردین ماه 1333